صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

501

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) پيامبر گفت : اى عباس ! او را پيش خود ببر و بامدادان ، پيش من بياور . بامدادان ابو سفيان را نزد پيامبر بردم . او را كه ديد گفت : واى بر تو ! مگر زمان آن نرسيده است ، بيدار شوى و [ دريابى ] كه خداى [ راستينى ] جز خداى يگانه نيست ؟ ! ابو سفيان گفت : پدر و مادرم به قربان تو باد ! تو چه قدر شكيبا ، بزرگوار و با نزديكان مهربانى ! من تصور مىكنم كه اگر خدايى غير از خداى يكتا مىبود ، تا به حال به جايى رسيده بودم و بىنيازم مىكرد . پيامبر گفت : واى بر تو ، مگر وقت آن نشده است دريابى كه من پيام‌آور خدايم ؟ ! گفت : پدر و مادرم به قربان وجودت باد ! تو چه قدر شكيبا ، بزرگوار و با نزديكان مهربانى ! در اين باره مىانديشيدم و تا كنون در درونم چيزهايى مانده بود . عباس گفت : واى بر تو ! پيش از آن كه گردنت را بزنند ، مسلمان شو و گواهى بده كه جز خداى بىهمتا ، خداى [ راستينى ] موجود نيست و محمد پيام‌آور اوست . ابو سفيان ، ايمان آورد و شهادتين را ادا كرد . عباس گفت : اى پيغمبر ! ابو سفيان ، سرافرازى و افتخار را دوست مىدارد ؛ او را از اين افتخار بىبهره مفرما . پيامبر فرمود : « بسيار خوب ، هر كس به خانهء ابو سفيان برود ، در امان است ؛ هر كس در خانهء خود را بر روى خويش ببندد ، در امان است و هر كس به مسجد الحرام پناه ببرد ، در امان است . » ( 2 ) حركت مسلمانان از مر الظهران به مكه بامداد روز سه شنبه هفدهم ماه رمضان سال هشتم ه پيامبر بزرگوار از مر الظهران به سوى مكه حركت كرد و به عباس - رض - امر فرمود كه ابو سفيان را در تنگه‌اى در دامنهء كوه در آن ناحيه نگهدارد تا رزمندگان خدا دوست از جلوى چشمش عبور كنند و او آنان را ببيند . عباس امر پيامبر را اطاعت نمود . قبايل متعدد ، در پى هم با پرچم‌هاى مخصوص به خود ، گذشتند . هر قبيله‌اى مىگذشت ، ابو سفيان مىپرسيد : عباس ! اينها كيستند ؟ او جواب مىداد : به عنوان مثال - اين قبيلهء سليم است - مىگفت : من اين قبيله را نمىشناسم ! قبيلهء ديگرى از تنگه گذر مىكرد ؛ مىگفت : اينها كيستند ؟ عباس مىگفت : مزينه . ابو سفيان مىگفت : مزينه را نمىشناسم ! تا همهء